از تحلیل دینامیکی دل تا توجیه استاتیکی فکر

       وقتی شما مثلن در زمینه فلسفه تحصیل میکنید،هنگامی که بزرگترین استاد جهان در زمینه فلسفه را میبینید در مقابل او تعظیم میکنید،کرنش میکنید.زیرا او را  دارای کمال میدانید و به تعبیری در رشته شما کامل است.حالا اگر دارای ویژگی های شخصیتی و اخلاقی برجسته هم باشد طبیعتن احترام بیشتری برای او دارید که کامل تر است.شما یک شخصیت فرهیخته اید.کمال را دوست دارید،برای همان  هم در مقابل یک استاد کامل تعظیم میکنید.حالا ما استادی داریم که از هر لحاظ کامل است.نفر یک ریاضیات اوست،نفر یک مکانیک اوست،نفر یک فلسفه اوست،نفر یک خالقیت اوست،نفر یک عدالت و حمت و ... اوست.به واقع او کمال مطلق است.در مقابل چنین کمالی دیگر تعظیم کردن خالی بس نیست،باید به سجده افتاد.باید مدام یاد اوبود.باید آنطور بود که او میخواهد.برای همین کسی که کمال جو باشد،کمال را دوست دارد و به کمال احترام میگذارد، و نمیتواند در مقابل کمال مطلق عکس العملی نداشته باشد.
عبادت عین کمال جویی است،عین با کلاسی است،عینامروزیبودن است،عین احترام و اکرام کمال است ازاین روست که عبادت افتخار دارد!

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 20:57  توسط amincu  | 


     کلاس پنجم دبستان معلمی داشتیم به نام آقای جوامع.مردی بسیار متشخص،پر مو،با سبیلهای کلفت و ته ریش.به واسطه درس خوان بودن و مودب بودنم(یا مودب تا کردنم)سر کلاسها،حساب ویژه ای روی من باز میکرد.هر روز مخصوص می آمد بالای سرم و احوالات مرا میپرسید و خلاصه باهم سر وسری داشتیم.

یکی از زنگها داشت پای تخته چیزی مینوشت و من ردیف وسط میز دوم یک بسته پفک چیتوز طلایی را کامل باز کرده بودم و مرموزانه و پنهانی یکی یکی پفک ها را توی دهنم میگذاشتم.چند دقیقه  گذشت تا آقا معلم روبرگرداند و گفت: "یه نادونی داره تو کلاس پفک میخوره".چند نفر هم گفتند:آره آقا بوی پفک میاد.
دستی از ردیف کناری بلند شد و با اشاره به میز جلویی اش گفت:آقا اجازه زاهدی فر تو جامیزش پفک داره...آقای جوامع هم خود زاهدی فر را باپفکش دوتایی از میز بیرون کشید و اعتنایی به "آقا بخدا مانبودیم" های زاهدی فر نکرد.آن زمانها ضرب و شتم بچه ها حتی در دبستان چیزی غریب الوقوع و آی کچینگ نبود و زاهدی فر برای گناه ناکرده نوازشهایی شد.
یادم نیست از اینکه قسر در رفتم* و کس دیگری بجای من تنبیه شد خوشحال شدم یا نه،اما یادم هست جربزه و شهامتش رانداشتم که بگویم آقا ما داشتیم پفک میخوردیم.
شاید بیشتر از کتک،از خراب شدن وجهه ام پیش آقا معلممان میترسیدم،از ریختن آبرویم به عنوان شاگرد اول کلاس،و شاگردی که جوامع در ادبش ایمان داشت...خلاصه من ماندم و پسرکی درس خوان،مثبت و خلف که معلم خیلی خیلی دوستش داشت.
...و شاید یکی نبودن "آنچه مینمایم و آنچه هستم" من از همان کلاس پنجم شروع شد.

*معنای دقیق قسر در رفتن را که میدانید؟؟؟

تمامی اسامی خاطره(جوامع،زاهدی فر و خودم) کاملن حقیقی اند.

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۰۹ساعت 16:12  توسط amincu  | 

 الان هی احساس میکنم باید یه چیزی اینجا بنویسم ولی نمیشه لامصب...

شما بگین چیکار کنم!!!

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۰۲ساعت 13:2  توسط amincu  | 

 

انت الدليل و انا المتحير

       و هل يرحم المتحير الا الدليل...

+ نوشته شده در  ۹۱/۰۶/۰۳ساعت 15:13  توسط amincu 

    بله...كم كم داره تعطيل ميشه!اگر مهمليات جديدي خطور كرد اينجا نمينويسم.جايي ديگر با اسمي و رسمي ناشناس كه راحت تر باشم  و ابايي از چيزي نداشته باشم و به هر زباني از هركسي و از هرجايي خواستم بگويم...بله الان راحتم!

+ نوشته شده در  ۹۱/۰۱/۰۷ساعت 21:6  توسط amincu  | 

 

   قبلن كه بهتر بودم فكر ميكردم سالهام دارن به بطالت ميگذرن.الان كه بهترم به هيچي فكر نميكنم!

 

         *خداوندا ! از  زندان ، موی بالیده و جامه شوخگن وعالمی اندوه و خجلت توان آورد ...مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس!!!

+ نوشته شده در  ۹۰/۱۲/۲۹ساعت 22:39  توسط amincu 


    گنجوندن اين دو تا مطلب كنار هم كه مجري برنامه كودكان شبكه قرآن روحانيه و از طرفي هم شاخصه ي بي بديل و جدا نشدني مجري برنامه كودك بودن بپر بپر و  و جينگولك بازيه!!!

بی ربط

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۹/۲۷ساعت 21:26  توسط amincu  |