X
تبلیغات
سر سوذن زوقی...
از تحلیل دینامیکی دل تا توجیه استاتیکی فکر

از بین یادداشتهای یکی از دوستان و با اجازه خودش:

   یادم از قبلتر ها آمد.یادم از چندین ماه و چندین سال قبل...آن موقع ها که شب دراز میکشیدم و بالا را نگاه میکردم و غرق میشدم و آن شبهایی از تابستان که آسمان را خیره میشدم و بی هیچ مقدمه ای فقط با دیدن آسمان اشک میریختم.آن زمانها که توی دلم زیاد با خدا صحبت میکردم.با هم خوش و بش میکردیم و حال خوبی داشتم.اصلا همین آسمان را که نگاه میکردم انگار خود خدا را میدیدم...به راستی که حسش میکردم.

یاد آن زمانها که خلوت را دوست داشتم.تنهایی را دوست داشتم.یا آن روزها و شبها که اتاقی  را خلوت گیر می آوردم و برنامه میچیدم که تنها باشم و سجده میکردم...آخ ...آخ،چقدر اشک میریختم...شاید سالهاست و ماه هاست که جمیع اشکهایم به اندازه یکی از آن شبها هم نشده اند...

چقدر خوب بود...چقدر حالم خوب بود،چقدر آرامش داشتم.مدام میخواندم رب أستغفرک استغفار حیا که چقدر حیا داشتم،و أستغفرک إستغفار رجاء که چقدر امیدم خدا بود،و أاستغفرک إستغفار رغبة که چقدر به او مشتاق بودم...

وای که هرچه اوضاعم خرابتر شد طلب استغفارم کمتر.هرچه بیشتر نیازمند بخشش او شدم کمتر آن را از او خواستم و هزچه بزرگتر شدم،کثافت تر...

دارم میمیرم از دلتنگی آن ایام که چی میزان اعتماد داشتم به او که میگفت: " و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه..."

آری،بزرگ شده ام،عاقل شده ام،حسابگر شده ام.دیگر وقت ندارم که بی خود تلف کنم.شب ها آنقدر خسته ام که تا صبح مثل جسدی مرده می افتم و فکرم مشغول تر از آن است که مثل آن روزهای خوب درگیر صحبتهای خودمانی  با او باشد...


+ نوشته شده در  93/01/18ساعت 23:50  توسط amincu  | 

  حالا که همه بدی هایم بین خودمان دوتا مانده،دوست ندارم کارهای خوبم هم جایی درز کند...فقط  خودت بدان.

+ نوشته شده در  92/12/15ساعت 21:50  توسط amincu  | 


     کلاس پنجم دبستان معلمی داشتیم به نام آقای جوامع.مردی بسیار متشخص،پر مو،با سبیلهای کلفت و ته ریش.به واسطه درس خوان بودن و مودب بودنم(یا مودب تا کردنم)سر کلاسها،حساب ویژه ای روی من باز میکرد.هر روز مخصوص می آمد بالای سرم و احوالات مرا میپرسید و خلاصه باهم سر وسری داشتیم.

یکی از زنگها داشت پای تخته چیزی مینوشت و من ردیف وسط میز دوم یک بسته پفک چیتوز طلایی را کامل باز کرده بودم و مرموزانه و پنهانی یکی یکی پفک ها را توی دهنم میگذاشتم.چند دقیقه  گذشت تا آقا معلم روبرگرداند و گفت: "یه نادونی داره تو کلاس پفک میخوره".چند نفر هم گفتند:آره آقا بوی پفک میاد.
دستی از ردیف کناری بلند شد و با اشاره به میز جلویی اش گفت:آقا اجازه زاهدی فر تو جامیزش پفک داره...آقای جوامع هم خود زاهدی فر را باپفکش دوتایی از میز بیرون کشید و اعتنایی به "آقا بخدا مانبودیم" های زاهدی فر نکرد.آن زمانها ضرب و شتم بچه ها حتی در دبستان چیزی غریب الوقوع و آی کچینگ نبود و زاهدی فر برای گناه ناکرده نوازشهایی شد.
یادم نیست از اینکه قسر در رفتم* و کس دیگری بجای من تنبیه شد خوشحال شدم یا نه،اما یادم هست جربزه و شهامتش رانداشتم که بگویم آقا ما داشتیم پفک میخوردیم.
شاید بیشتر از کتک،از خراب شدن وجهه ام پیش آقا معلممان میترسیدم،از ریختن آبرویم به عنوان شاگرد اول کلاس،و شاگردی که جوامع در ادبش ایمان داشت...خلاصه من ماندم و پسرکی درس خوان،مثبت و خلف که معلم خیلی خیلی دوستش داشت.
...و شاید یکی نبودن "آنچه مینمایم و آنچه هستم" من از همان کلاس پنجم شروع شد.

*معنای دقیق قسر در رفتن را که میدانید؟؟؟

تمامی اسامی خاطره(جوامع،زاهدی فر و خودم) کاملن حقیقی اند.

+ نوشته شده در  92/08/09ساعت 16:12  توسط amincu  | 

 الان هی احساس میکنم باید یه چیزی اینجا بنویسم ولی نمیشه لامصب...

شما بگین چیکار کنم!!!

+ نوشته شده در  92/08/02ساعت 13:2  توسط amincu  | 

 

انت الدليل و انا المتحير

       و هل يرحم المتحير الا الدليل...

+ نوشته شده در  91/06/03ساعت 15:13  توسط amincu 

    بله...كم كم داره تعطيل ميشه!اگر مهمليات جديدي خطور كرد اينجا نمينويسم.جايي ديگر با اسمي و رسمي ناشناس كه راحت تر باشم  و ابايي از چيزي نداشته باشم و به هر زباني از هركسي و از هرجايي خواستم بگويم...بله الان راحتم!

+ نوشته شده در  91/01/07ساعت 21:6  توسط amincu  | 

 

   قبلن كه بهتر بودم فكر ميكردم سالهام دارن به بطالت ميگذرن.الان كه بهترم به هيچي فكر نميكنم!

 

         *خداوندا ! از  زندان ، موی بالیده و جامه شوخگن وعالمی اندوه و خجلت توان آورد ...مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس!!!

+ نوشته شده در  90/12/29ساعت 22:39  توسط amincu 

مطالب قدیمی‌تر