(1)
یک آقای روحانی به یکی از روستاهای خراسان رضوی دعوت میشود که خمس مردم آن جا را حساب کرده و استرداد فرماید.ایشان تشریف میبرند و خلاصه کلی حساب سال این و آن را میکنند.روزی که سرمایه دار روستا را میبیند به او میگوید: شما نمیخواهید حساب و کتابی در اموالتان داشته باشید؟آن بنده خدا هم میگوید :چرا حاج آقا تشریف بیاورید منزل که با هم حساب کنیم....حاج آقا میرود خانه ایشون و بعد از کلی حساب و کتاب میگوید :"پولی که خمس به آن تعلق میگیرد 500 میلیون است و شما باید 100 میلیونش را بدهید در راه خدا" . بنده خدا مارس میماند و به قول بعضی هی کپ میکند...یک جایش میخوارد و میگوید:"حاج آقا من خودم رو به 5 قسمت تقسیم میکنم و یکی از آنها را به شما میدهم...دست راستم یک قسمت و چپ،یک قسمت!پای راستم یک قسمت . پای چپ یک قسمت، - گلاب به رویتان بی ادبی نباشد - لای پاهایم هم یک قسمت...همین آخرین قسمت را بردار به عنوان خمس..."
حاج آقا هم نامردی نمیکند و میگوید:" پس بی زحمت هموون خمس خانووم رو هم بده ما بریم "
(2)
میخواهم بروم آرایشگاه و موهایم را سرو سامان بدهم،خواهرم میگوید:" امروز روز خوبی برای کوتاه کردن مو نیست...نرو"!میگویم:یعنی چی؟این چه حرفی است؟ تقویمش را آورده و نشان میدهد که از فلان جا نوشته...میگوید ببین برای کوتاه کردن مو نوشته حادثه ناگهانی!میگویم :"برو بابا این خرافه ها چیست که میگویی؟" اهمیت نمیدهم و میروم موهایم را کوتاه میکنم. برمیگردم و بعد از ظهر با بچه ها میروم فوتبال،پایم در میرود و سه چهار روزی خانه نشین میشوم.با خودم فکر میکنم نکند...
شب است میخواهم ناخن هایم را بگیرم...خواهرم مجددا میگوید:"شب ناخن گرفتن خوب نیست" میخواهم بگویم "خرافات را ول کن بابا"...یاد آن روز می افتم و دهانم را میبندم.اما باز ناخنم را میگیرم...فعلا که اتفاقی برایم نیفتاده است!!!
خدایا مانده ام چی را قبول کنم،چی را نه!کدام خرافات است،کدام نه!آخر مگر کم حدیث جعل شده؟مگر کم به خاطر سود جویی خرافه پراکنده شده است؟ خدایا تو کجایی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:35  توسط amincu
|
... نه اینکه آنها لیاقت محبت و دوست داشتن تو را نداشته باشند،اما ظاهرا اینطور مینماید که به نفع خودت است که کسی را دوست نداشته باشی... که ذهنت مشغول کسی نباشد...که بتوانی بی تفاوت تر از هر چیزی رد شوی...آخر در این هاگیر واگیر آنقدر چیز برای وقت صرفش کردن هست که دیگر این چیزها گم و گور میشوند...
برو بابا گور پدر دل ...گور پدر این آشنایی ها...گور پدر فردایی که میخواهی یه این خاطرات فکر کنی !!!گور پدر علاقه ات...
از من میشنوی پی علاقه ات را نگیرکه در این مملکت هیچ کس سر جای خودش نیست!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:47  توسط amincu
|
حس و حالم طبیعی نیست...عادی نیست،اصولا عادم عادی و نرمالی هستم.به هر قیمتی به دنبال متفاوت بودن نیستم اما خب این هم جزئی از سادگی است که گاهی حس و حالت غیرطبیعی باشد.یک جورایی دلم گرفته و یا به عبارتی بهترجو زده شده ام باز.
یک دوستی دارم به اسم احمد.او هم دوستی داشت که خیلی دوستش داشت و گاهی نیز با هم...
ولش کن،نمیخواهم یا نمیتوانم کاملا رُک صحبت کنم.چون ممکن است این نوشته توسط آشنایانی خوانده شود- منظورم آشنایان ره دوست نبود،کسانی که با خودم آشنایی دارند - خلاصه اینکه همه حرفم این است که یک جوری مطلبم را ادا کنم که بعدا که خواندمش،بفهمم موضوع چیست و چه میخواهم بگویم.
قرار بود فیزیک بخوانم،آن هم نه یک کم و دو کم...تا جایی که جا دارد.اما خوب تا سرم را گذاشتم روی میز افکار پریشان تر از موهای سهرابم رفت همانجا که نمیتوانم از آن صراحتا صحبت کنم...خجالت نمیکشم اما خب هر چیزی یک حد و حدودی دارد.فقط همین بس که الان حس و حالی شبیه به حس و حال احتمالی همان احمد درحدود 5...6 ماه پیش دارم.
داشتم میگفتم: میخواستم فیزیک بخوانم اما با خودم گفتم صبر کن کمی افکارم را مکتوب کنم تا شاید برای مسائل فیزیک خلوت ترشوند.ولی حالا دوست ندارم ولش کنم.
"برو پسر جان بشین پای درست که امتحان فردا را ضایع نکنی،مگر نشینیده ای که از قدیم گفته اند:خربزه را آب برده..."
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:45  توسط amincu
|
فردا جمعه ۲۴ مهر ۱۳۸۸ آغاز نمايشگاه كتاب مشهد است.
تجربه هاي سالهاي گذشته ثابت كرده كه:
غرفه فروش چيپس و پفك پر بازديد ترين و پر فروش ترين غرفه اين نمايشگاه در سالهاي اخير بوده!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:42  توسط amincu
|
در روزهایی که همه به دنبال متفاوت بودن اند،ساده بودن خود نوعی تفاوت است.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:17  توسط amincu
|
این روزها آدم میماند کدام طرفی برود.میگویند یا خس وخاشاکی یا از جبهه پیروز...
این روزها که این مدرسه جدید فشار درس را از همین الان زیاد کرده،زیاد وقت نمیکنم پای نت بنشینم...هر از گاهی سر میزنم و برای چند وقتم مقاله و صفحه وبلاگ و وبسایت و اخبار و اینجور چیزها ذخیره میکنم و دوباره بر میگردم پی کار و بارم.
عادت کرده ام وبلاگهای پر بازدید را ببینم...آنی دالتون،موسیو گلابی،اسپایدر مرد و...
راستش قبلا دوست داشتم مطالبشان را بخوانم اما حالا از روی علاقه نمیخوانم...اینها که گفتم، کارشان شده مسخره کردن و تیکه انداختن و به قول خودشان طنز نوشتن... خیلی هم هوای یکدیگر را دارند.دم به دم هم در پستهایشان آدرس یکدیگر را لینک میکنند،پی نوشت مینویسند و پست آن یکی را پیشنهاد میدهند و... که مبادا بازدید آن یکی کمتر شود.در همین پر رای ترین وبلاگ بلاگفا،جناب آنی دالتون در راستای انتخابات مطالب جالبی مینوشتوند اما گاهی با توهین،گاهی هم چرت و پرت و قضاوتهای متعصبانه.وقتی خبر رسید آنی دالتون شده رئیس جمهور بلاگفا،گروهی میخواستند دست به اغتشاش بزنند و شعار هایی از جمله"رای ما گم شده بلاگفا توییتر شده "سیمولوشنی از شعار"رای ما گم شده ایران فلسطین شده" یا همچین چیزهایی بدهند،که با مدیریت قاطع آقای علیرضا شیرازی سرکوب شد.چند وقت پیش هم همین سرکار خانوم به اصرار خودش ترشیده،یک فتو بلاگ را معرفی و با چنان آب و تابی تمجید کرده بودند که گفتیم عجب یوتیوبی باشد این بلاگ که بعدها فهمیدیم از همان هم پالگی های خودش است.عکسهایی را هم که آنطور روح آنی را نوازش میکنند،مانندش در گوگل پر است.خب مردم توی فتوبلاگ کارهای خودشان را میگذارند.جالب است که آنی آرزو کرده آن وبلاگ به اندازه لیاقتش بازدید داشته باشد،پس بهتر بود ادامه اش مینوشت منظورم این است که مگس بپرانید.بعد هم که دیدیم آن فوتو بلاگردر پ.ن مطلبش پاسخی داده به خانوم دالتون و تمجیدی بی ربط از موسیو گلابی کرده.همان شکی که قبلا بر ای خیلی ها پیش آمده بود پیش می آید خب...همان که میگفتند پول میگیرد که تبلیغ کند توی وبلاگش.جالب است با استفاده از بازدید کنندگان برای خودشان در آمارگیری ها رای جمع میکنند،جشن تولد عمومی میگیرند وختم قرآن میگذارند که البته این مورد آخری زیاد جای انتقاد ندراد...
از هم بستگان آنها به نظر میرسد تنها اسپایدر مرد است که بی غرض و البته از حق نگذریم،جالب مینویسد. جالب است بعضی اصطلاحات هم
(از جمله همینnot only…but also )که برای زیبایی گفتار استفاده میکنند به کرات و در چند وبلاگ یافت میشود.
با همه اینها باز هم دوست دارم صفحاتشان را بخوانم و حتی اکثرشان را هم لینک کرده ام.حداقل از وبلاگ هایی با تریپ احمدی نژاد،یادداشتهای یک بسیجی،ده نمکی، شریعتمداری،دولت خدمتگذار،عدالت محوری،و از این قبیل چیزها بهتر است.
پ.ن:خب یکی نیست بگوید"جوجه...تو را با این وبلاگ درپیتت چه به نقد وبلاگهایی چون آنی دالتون با آن همه بازدید و طرفدار!!!"
پ.ن(بعدها):شما را به خدا انقدر از مافیا صحبت نکنید...به خدا من نه این لغت را به کار بردم و نه هیچ جای صحبتم مضمون مافیا را نداشت...
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:9  توسط amincu
|
اول اینکه این روزها هروقت و هر جایی اتفاق جالبی برایم می افتد که معنایی در آن است- یا حتی گاهی نیست-اولین فکری که به ذهنم خطور میکند انتشار آن در وبلاگم است.هرچند افراد زیادی آنرا نخوانند اما این روزها این اتاق مجازی ام برایم خیلی مهم شده.
دوم اینکه این روزها باورم به یک مسأله قوی شده است. خیلی وقت است که عمیقا و شدیدا درک کرده ام که به هیچ وجه از ظاهر انسانها - مخصوصا آنانی که بسیار شاد نشان میدهند - نمیتوان دل و روحشان را خواند.بارها افرادی را دیده ام که در صورت شوخ و مسخره و لوده اند،اما وقتی بیشتر با آنها آشنا میشوی و گاهی برایت درد دل میکنند میبینی که {نگاه ساکت باران به روی صورتش دزدانه میغلتد...به ظاهر گرچه میخندد ولی اندر سکوتی تلخ میگرید} پس مصرع رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر،فرت.البته شاید برای رنگهایی که لحظه ای به رخسار مینشینند درست باشد.
و سوم اینکه این روزها بیش از پیش و نه فقط از روی القایی که به من شده به حکمت خداوند پی میبرم...البته هنوز هم علت بعضی چیزها را شدیدا نمیفهمم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:2  توسط amincu
|
گویند شخصی بسیار سفر میکرد.از وی پرسیدند :از این همه سفری که میروی چیزی هم عایدت میشود؟ گفت:آری نمازهای چهار رکعتی که دو رکعتی میخوانم.
اما این سفر نه تنها نماز های ما را برایمان کوتاه کرد ، بلکه یک هفته ای هم تقویت شدیم تا ادامه ماه رمضان را روزه بگیریم.گاهی بعضی از همسفران جو گیر شده و از اینکه در این ماه پر برکت روزه نمیگیرند شدیدا اظهار ناراحتی میکردند ولی شما که غریبه نیستید،روزه خوردن به من یکی حسابی چسبید.اما حالا نه... حالا که با شما سخن میگویم در شهر خود و دهانم از شده تشنگی له له میزند.
ایضا بسیار خوش گذشت و جاهای دنجی را که قبلا ندیده بودم به دلیل وجود یک راه بلد که بچه ناف (تولات،رحیم آباد،گیلان) است مشاهده کردم.
کاش میشد یک ماهی آنجا بمانم...حداقل تا آخر تابستان،نه برای روزه خوردن...
باور کنید چند صباحی گذراندن اوفات در دل جنگلهای گیلان انسان را وادار میکند که ذهنش به چیزهای دیگری بیاندیشد...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط amincu
|
نمیخورم ونمی آشامم...
تسلیم هوی نفس نمیشوم ، حرف رکیک را قورت میدهم ، زبان به غیبت نمی چرخانم و گوش از غیبت میپوشانم ، دهان به بدی نمیگشایم و کسی را رنجش نمیدهم.چشم از ابتذال بر میدارم و دلم را هرچند برای چند لحظه به صاحب حقیقی اش وا میگذارم.فکرم را از هر چیز جز او و اویی(خدا و خدایی)خالی میکنم.
پایم را در راه بدی بر نمیدارم و دستم اگر سودی به کسی نمیرساند ، دست کم ضرری هم به خلق وارد نمیکند.
لب به غذا و به آشامیدنی نمیزنم و از شکم بارگی دوری میکنم تا ذهنم خالی باشد برای فکــر کردن به چیزهای دیگر.
همه اینها را انجام میدهم چون روزه ام ، روزه ام چون خدا امر کرده و خدا امر کرده زیرا برای انسان بودن همه این مصدرها لازم است.
و من میخواهم یک انسان باشم

+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:20  توسط amincu
|
چطور؟
چطور دلم را خوش کنم و بگویم قانون راز هنوز پا برجاست؟
چطور خودم را گول بزنم که وقتی دلم برای کسی_ آن هم به این شدت_ تنگ میشود،حتما یا از او نامه ای دریافت میکنم یا با من تماسی میگیرد یا به دیددنم می آید؟
خب دارم میبینم کسی که من دلتنگش بوده ام هیچ سلولی از مغزش را به من اختصاص نداده بود...
حالا از او بدم می آید...فحشش میدهم...و بیشتر از او از خودم بدم می آید که چرا اینقدر دلم برایش تنگ شده بود و چرا اينقدر سست عنصرم كه فورا از او بدم آمد...
پس اينهمه انرژي مثبت فرستاده شده كجا ميرود؟
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:48  توسط amincu
|
از زبان خواهرم،یک متاهل 30 ساله که:
من به این نتیجه رسیدم که توی دنیا هیچ چیز لذت بخش نیست...هیچ چیز...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بابا...شب نیمه شعبان آخه این چه پستیه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط amincu
|
مضحکه شدن سیستم هواپیمایی ایران...
خبر فوری
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:19  توسط amincu
|
شب بود و به همراه خانواده پای تلوزیون...
وقتی باز هم برنامه 100 بار تکرار شده شبکه محترم خبر را دیدم بلند گفتم:
" ا ا ا ه...اینو که 100 بار از صبح تا حالا نشون داده... "
بعد آرام با خودم گفتم:ایراد از آنها نیست که 100 بار یک گزارش را نشان میدهند،ایراد از تو است که هر 100 بارش را میبینی!
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:50  توسط amincu
|