همیشه تفکرم این بوده که معدل زیر 19 اصلا نمره نیست؟اصلا مگر میشود آدم معدلش زیر 19 شود.
اساسا نمره زیر 19 که معنایی ندارد خب...
خدا را شکر که این ترم تبدیل به یک انسان بی معنا نشدم...هرچند فاصله ام با بی معنایی 8 صدم بود!!!
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی در حسرت مرگ
گریه روز و شبم وقف تو ای کشته عشق
حالا انگار قرار است چی بنویسی،انگار قرار است کجا منتشر شود و انگار قرار است کی آنها را بخواند که انقدر فکر میکنی!!!
داشتم با خودم می اندیشیدم که این کارهای فریبرز لاچینی واقعا مثل یک گرمای اولیه مییماند که انرژی پتانسیل شدیدی که در دستانم آماده آزاد شدن و تبدیل به کلمات هستند را تحریک کند.
انگار موسیقی دارد با من حرف میزند...انگار یک زبان پنهانی بین من و او هست...انگار دردی پنهان را بیان میکند.خب بابا من نمیخواهم روحانی شوم،مگر زور است؟ دوست دارم با ابزار آلات موسیقی که فکر میکنم میتوانم با آنها زندگی کنم بیشتر آشنا بشوم.همانها که شما میگویید ابزار لحو و لعب است،همانها که برای شما حرام است اما برای ما لذت بخش است.همانها که از شما آرامش را میگیرد روح ما را آرام میکند.همانها که شما را افسرده میکند ما را سر حال میآورد،همان که شما برای ریشه کن کردنش جلسه میگذارید،ما برای ارتقائش تلاش میکنیم،همان که شما دوستش ندارید ما عاشقش هستیم و همان که شما آنرا زشت میخوانید از نظر ما زیبا و تحسین برانگیز است.
خدایا مگر تو زیبا نیستی و زیباییها را دوست نداری؟پس یا ایراد از توست که مرا آنطور آفریدی که این زشتیها در نظرم زیبا بیاید یا من شیطان یا حداقل پیرو شیطان شده ام...
"" میخواهم کلاس موسیقی بروم اما خانواده مخالفت میکند.این اشتباه را برادرم هم چند سال پیش انجام داد که تهش شد: یا نی یا خانه را انتخاب کن، و او هم که دید بدون نی دنیا به سر نمیرسد اما بدون خانه شبها سرما میخورد،دومی را انتخاب کرد.نهایت همه اش اتلاف وقت و پول و سرمایه و حسرتی که بر دل ماند...
من دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. ""
هر روز که از مدرسه می آمد، روی سنگ بزرگی مینشست و با دسته کیفش بازی میکرد.انتظار میکشید.انتظار قطاری که رد شود،مسافرها را ببیند و برایشان دست تکان دهد.
مسافرها پشت پنجره قطار می ایستادند و برای دخترک دست تکان میدادند.قطار تلق تلوق میکرد و میگذشت.
چهره ها و دستها درپنجره ها و درخطی تند محو میشدند.یک لحظه،فقط یک لحظه آنها را میدید و دیگر هیچ.قطار و دست ها و چهره ها در پیچ کوه ها گم میشدند.با ته مانده ی خاطره ای گذرا به خانه و روستا می آمد.
یک روز پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در باد تند قطار آشفته بود،از پنجره قطاربرای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچه ای رسیده و بزرگ انداخت.دخترک مانده بود آلوچه را نگاه کند یا پسرک را.آلوچه تو هوا،توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دخترک افتاد.دختر هم هرچه گشت آلوچه را پیدا نکرد.آلوچه توی علفها و گلهای وحشی گم شد.
دختر با خاطره ی صورت خندان و موهای آشفته پسربه خانه آمد.صدای هی هی پسر در گوشش ماند.قطار سوت زنان صدا را برد.دختر میدانست او را دیگر نمیبیند،اگر میدید میگفت:" آلوچه ات را گم کردم،یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن. " دختر هر روز به یاد پسر و آلوچه گم شده بود.همه خاطره ها از قطار و مسافران پاک شده بود و پاک میشد،اما این یکی مانده بود.
روزی دختر مادر شده بود.پشت پنجره قطار ایستاد.بچه اش را در بغل داشت.سالها بود که از آن روستا رفته بود.مادر نگاه کرد،سنگ را ندید.سنگی که روزگاری رویش مینشست، لای درخت های آلوچه گم شده بود.درختها غرق گلهای سفید و صورتی بودند مثل عروس!
میخواهم خدا را شکر کنم...شکر کنم که ساعت 2 نصفه شب جمعه است...فردا تعطیل و من هم راحت،شکر کنم که توی اتاق تنها نشسته ام توی رختخواب،هوای بیرون سرد و اتاق، گرم گرم.- پاییز مشهد سرد و خشک است،اصولا هوای مشهد خشک است،برای همین هم اینقدر گربه دارد... بگذریم – شکر میکنم که قلمی در دست دارم و دفتر تکه پاره ای،میخواهم شکر کنم که یک فقره کلاه سوسولی سرم است.شکر کنم که د ارم مینویسم و شکر کنم که چیزی برای فکر کردن دارم.
هر چند این اطراف سوژه برای اعصاب خورد شدن و در پی آن گله کردن فتّ و فراوان است،اما باز هم میخواهم خدارا شکر کنم!شکر کنم برای سطح زندگیمان،برای آنفلوآنزای خوکیمان،برای مشکلات حل شده مان،برای شایسته سالاریمان،برای عدالت محوریمان،برای عزتمان،بر ای اهمیتمان،برای آگاهیمان،برای هرچیز و ناچیز خدا را شکر میکنم.
خدا را شکر که چند صباحی است که سد دوستی که با آن همه سروصدا و افتخار افتتاح شد،سیستم پمپا ژش دچاراختلال شده و آب به مشهد نمیرساند و بعضی مناطق ما آب گِلی چاه های چند سال راکد مانده را زهرجان میکنند...خدا را شکر برای ایرانسلمان،همراه اولمان، مخابراتمان، اینترنتمان، بلاگفایمان،صدا و سیمایمان،جرایدمان،آب جویمان،آب کویمان،خلق و خویمان،حسن رویمان!
باید خدا را شکر کنم که سر کلاس در پی گقتن یک حرف درست و حسابی،اسکل شدن از طرف بچه ها را انتظار دارم.خدارا شکر برای اینهمه یکدلی و یک رنگی و یک صدایی و صداقت و درستی و دوستی و ادب و فرهنگ و انصاف و شعورو فهم و عقل و درک و کمالات و سطح بالای زندگانی مان!
خدا را شکر !!!
(2)
میخواهم بروم آرایشگاه و موهایم را سرو سامان بدهم،خواهرم میگوید:" امروز روز خوبی برای کوتاه کردن مو نیست...نرو"!میگویم:یعنی چی؟این چه حرفی است؟ تقویمش را آورده و نشان میدهد که از فلان جا نوشته...میگوید ببین برای کوتاه کردن مو نوشته حادثه ناگهانی!میگویم :"برو بابا این خرافه ها چیست که میگویی؟" اهمیت نمیدهم و میروم موهایم را کوتاه میکنم. برمیگردم و بعد از ظهر با بچه ها میروم فوتبال،پایم در میرود و سه چهار روزی خانه نشین میشوم.با خودم فکر میکنم نکند...
شب است میخواهم ناخن هایم را بگیرم...خواهرم مجددا میگوید:"شب ناخن گرفتن خوب نیست" میخواهم بگویم "خرافات را ول کن بابا"...یاد آن روز می افتم و دهانم را میبندم.اما باز ناخنم را میگیرم...فعلا که اتفاقی برایم نیفتاده است!!!
خدایا مانده ام چی را قبول کنم،چی را نه!کدام خرافات است،کدام نه!آخر مگر کم حدیث جعل شده؟مگر کم به خاطر سود جویی خرافه پراکنده شده است؟ خدایا تو کجایی؟
... نه اینکه آنها لیاقت محبت و دوست داشتن تو را نداشته باشند،اما ظاهرا اینطور مینماید که به نفع خودت است که کسی را دوست نداشته باشی... که ذهنت مشغول کسی نباشد...که بتوانی بی تفاوت تر از هر چیزی رد شوی...آخر در این هاگیر واگیر آنقدر چیز برای وقت صرفش کردن هست که دیگر این چیزها گم و گور میشوند...
برو بابا گور پدر دل ...گور پدر این آشنایی ها...گور پدر فردایی که میخواهی یه این خاطرات فکر کنی !!!گور پدر علاقه ات...
از من میشنوی پی علاقه ات را نگیرکه در این مملکت هیچ کس سر جای خودش نیست!
"برو پسر جان بشین پای درست که امتحان فردا را ضایع نکنی،مگر نشینیده ای که از قدیم گفته اند:خربزه را آب برده..."
تجربه هاي سالهاي گذشته ثابت كرده كه:
غرفه فروش چيپس و پفك پر بازديد ترين و پر فروش ترين غرفه اين نمايشگاه در سالهاي اخير بوده!
پ.ن:خب یکی نیست بگوید"جوجه...تو را با این وبلاگ درپیتت چه به نقد وبلاگهایی چون آنی دالتون با آن همه بازدید و طرفدار!!!"
پ.ن(بعدها):شما را به خدا انقدر از مافیا صحبت نکنید...به خدا من نه این لغت را به کار بردم و نه هیچ جای صحبتم مضمون مافیا را نداشت...
اول اینکه این روزها هروقت و هر جایی اتفاق جالبی برایم می افتد که معنایی در آن است- یا حتی گاهی نیست-اولین فکری که به ذهنم خطور میکند انتشار آن در وبلاگم است.هرچند افراد زیادی آنرا نخوانند اما این روزها این اتاق مجازی ام برایم خیلی مهم شده.
دوم اینکه این روزها باورم به یک مسأله قوی شده است. خیلی وقت است که عمیقا و شدیدا درک کرده ام که به هیچ وجه از ظاهر انسانها - مخصوصا آنانی که بسیار شاد نشان میدهند - نمیتوان دل و روحشان را خواند.بارها افرادی را دیده ام که در صورت شوخ و مسخره و لوده اند،اما وقتی بیشتر با آنها آشنا میشوی و گاهی برایت درد دل میکنند میبینی که {نگاه ساکت باران به روی صورتش دزدانه میغلتد...به ظاهر گرچه میخندد ولی اندر سکوتی تلخ میگرید} پس مصرع رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر،فرت.البته شاید برای رنگهایی که لحظه ای به رخسار مینشینند درست باشد.
و سوم اینکه این روزها بیش از پیش و نه فقط از روی القایی که به من شده به حکمت خداوند پی میبرم...البته هنوز هم علت بعضی چیزها را شدیدا نمیفهمم.