از تحلیل دینامیکی دل تا توجیه استاتیکی فکر

 

بعضی صحنه های کوچک در حد یک فیلم 3،2 ثانیه ای یا یک عکس برای همیشه توی ذهنت جا خشک میکنند.به نظر من جالب ترینشان آنهایی هستند که در دوران کودکی یا خردسالی ات اتفاق میافتند.گاهی نکات مثبتی میبینی و گاهی ناهنجاری هایی را که تا مدتها ذهنت را سو میدهند. یا حداقل درگیر میکنند!
    1-کلاس اول دبستان آقای پور محمدی(آن زمانها اول دبستان را مردها هم معلمی میکردند)یک روز برای یاد دادن قواعد چراغ راهنمایی کلاس ما را به یکی از چهارراه های پر تردد مشهد برد.حدود 30 تا بچه فسقلی سر نبش چهارراه ایستاده بودیم.چند کارگری که سر گذر منتظر بودن که شاید کسی آنها را برای کار ببرد،مشغول خوش و بش با ما شدند.یکی از آنها که حدود 40 سال داشت به معلممان گفت :"بچه های خوب ان،به شرطی که درس بخونن که مثل ما نشن."قیافه آن مرد هنوز در ذهنم هست و اینکه تا مدت ها فکرم درگیر این پرسش بودکه مگر آن مرد چه اش بود که ما باید سعی کنیم مثل او نشویم؟!
    2-سوم دبستان یک کاردستی درست کردم و قرار بود ببرم مدرسه.یادم رفت.وسط زنگ علوم معلمم سراغ کار دستی را گرفت و من اصرار و اصرار که خانه مان همین بغل است،میروم میارمش.آخر با ریسک بالایی قبول کرد که با هماهنگی ناظم مدرسه بروم.حدود 2 بعد از ظهر بود.در راه بازگشت توی یک کوچه فرعی خیلی نزدیک مدرسه مان زن و مرد میانسالی را دیدم که در حال بوسیدن هم بودند و با دیدن من هیچ عکس العملی نشان ندادند.این تصویر تا سالها اذیتم میکرد و تا همین حالا توی ذهنم هست.
    3-چهارم یا پنجم دبستان بودم که پدرم مرا گذاشت مسجد نزدیک خانه مان کلاس قرآن.طبق معمول زمان بچگی ام توی این کلاس هم جزو شاگردهای خوب بودم و بهتر از بقیه قرآن میخواندم.یک روز معلم قرآنم که مرد 30،29 ساله ای بود با یقه ی آخوندی،آمد سرکلاس مرا بلند کرد و گفت : "بقیه قرآن میخونن تو غلطشون رو بگیر.من کار دارم آخر کلاس بر میگردم."15،10 دقیقه ای که گذشت مثل هر روز خودم پارچ آب را برداشتم تا ازتوی حیاط مسجد آب سرد بیاورم بخوریم.پارچ به دست که به سمت در میرفتم،معلم قرآنمان را توی پسنویی دیدم که به پهلوی سمت راست خواب شیرینی رفته بود.شاید خیلی خسته بود،دلیلش هرچه که بود من تا ماه ها بعدش هر معلمی که به هر دلیلی از کلاسمان خارج میشد فکر میکردم میخواهد برود بخوابد...
دهخدا میگوید:
هنـوزم  ز خـردی  به  خاطر  درســت          کــه در لانــه ی ماکـیــان بـرده دســت

به   منقارم  آنسان  به  سختی  گزید          که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید

پـدر  خنـده  بر گـریه ام زد  کـه هـان          وطن داری   آموز     از    ماکیان

باور بفرمایید به آرزوهای برباد رفته همان کارگر سر گذر،به عشق آن زوج عشق باز در خیابان،و به جان معلم قرآن عزیزم،هرچه فکر کردم خاطره ای همچون خاطره ی دهخدا به خاطرم در نیست...
+ نوشته شده در  93/02/23ساعت 12:39  توسط amincu  | 

  حالا که همه بدی هایم بین خودمان دوتا مانده،دوست ندارم کارهای خوبم هم جایی درز کند...فقط  خودت بدان.

+ نوشته شده در  92/12/15ساعت 21:50  توسط amincu  | 


     کلاس پنجم دبستان معلمی داشتیم به نام آقای جوامع.مردی بسیار متشخص،پر مو،با سبیلهای کلفت و ته ریش.به واسطه درس خوان بودن و مودب بودنم(یا مودب تا کردنم)سر کلاسها،حساب ویژه ای روی من باز میکرد.هر روز مخصوص می آمد بالای سرم و احوالات مرا میپرسید و خلاصه باهم سر وسری داشتیم.

یکی از زنگها داشت پای تخته چیزی مینوشت و من ردیف وسط میز دوم یک بسته پفک چیتوز طلایی را کامل باز کرده بودم و مرموزانه و پنهانی یکی یکی پفک ها را توی دهنم میگذاشتم.چند دقیقه  گذشت تا آقا معلم روبرگرداند و گفت: "یه نادونی داره تو کلاس پفک میخوره".چند نفر هم گفتند:آره آقا بوی پفک میاد.
دستی از ردیف کناری بلند شد و با اشاره به میز جلویی اش گفت:آقا اجازه زاهدی فر تو جامیزش پفک داره...آقای جوامع هم خود زاهدی فر را باپفکش دوتایی از میز بیرون کشید و اعتنایی به "آقا بخدا مانبودیم" های زاهدی فر نکرد.آن زمانها ضرب و شتم بچه ها حتی در دبستان چیزی غریب الوقوع و آی کچینگ نبود و زاهدی فر برای گناه ناکرده نوازشهایی شد.
یادم نیست از اینکه قسر در رفتم* و کس دیگری بجای من تنبیه شد خوشحال شدم یا نه،اما یادم هست جربزه و شهامتش رانداشتم که بگویم آقا ما داشتیم پفک میخوردیم.
شاید بیشتر از کتک،از خراب شدن وجهه ام پیش آقا معلممان میترسیدم،از ریختن آبرویم به عنوان شاگرد اول کلاس،و شاگردی که جوامع در ادبش ایمان داشت...خلاصه من ماندم و پسرکی درس خوان،مثبت و خلف که معلم خیلی خیلی دوستش داشت.
...و شاید یکی نبودن "آنچه مینمایم و آنچه هستم" من از همان کلاس پنجم شروع شد.

*معنای دقیق قسر در رفتن را که میدانید؟؟؟

تمامی اسامی خاطره(جوامع،زاهدی فر و خودم) کاملن حقیقی اند.

+ نوشته شده در  92/08/09ساعت 16:12  توسط amincu  | 

 الان هی احساس میکنم باید یه چیزی اینجا بنویسم ولی نمیشه لامصب...

شما بگین چیکار کنم!!!

+ نوشته شده در  92/08/02ساعت 13:2  توسط amincu  | 

 

انت الدليل و انا المتحير

       و هل يرحم المتحير الا الدليل...

+ نوشته شده در  91/06/03ساعت 15:13  توسط amincu 

    بله...كم كم داره تعطيل ميشه!اگر مهمليات جديدي خطور كرد اينجا نمينويسم.جايي ديگر با اسمي و رسمي ناشناس كه راحت تر باشم  و ابايي از چيزي نداشته باشم و به هر زباني از هركسي و از هرجايي خواستم بگويم...بله الان راحتم!

+ نوشته شده در  91/01/07ساعت 21:6  توسط amincu  | 

 

   قبلن كه بهتر بودم فكر ميكردم سالهام دارن به بطالت ميگذرن.الان كه بهترم به هيچي فكر نميكنم!

 

         *خداوندا ! از  زندان ، موی بالیده و جامه شوخگن وعالمی اندوه و خجلت توان آورد ...مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس!!!

+ نوشته شده در  90/12/29ساعت 22:39  توسط amincu